شدم گمراه و سرگردان، میان این همه ادیانمیان این تعصب ها، میان جنگ مذهب هایکی افکار زرتشتی، یکی افکار بودایییکی پیغمبرش مانی، یکی دینش مسلمانییکی در فکر تورات است، یکی هم هست نصرانیهزاران دین و مذهب هست، دراین دنیای انسانیخدا یکی… ولی, اما هزاران فکر روحانیرها کردیم خالق را گرفتاران ادیانیمتعصب چیست در مذهب؟ مگر نه این که انسانیماگر روح خدا در ماست… خدا گر مفرد و تنهاستستیز پس برای چیست؟ برای خود پرستی هاستمن از عقرب نمی ترسم ولی از نیش می ترسماز آن گرگی که می پوشد لباس میش می ترسماز آن جشنی که اعضای تنم دارند خوشحالمولی از اختلاف مغز و دل با ریش می ترسمهراسم جنگ بین شعله و کبریت و هیزم نیستمن از سوزاندن اندیشه در آتیش می ترسمتنم آزاد، اما اعتقادم سست بنیاد استمن از شلاق افکار تهی بر خویش می ترسمکلام آخر این شعر یک جمله و دیگر هیچکه هم از نیش و میش و ریش وهم از خویش میترسمسیمین بهبهانیروحش شاد و درود به روان پاکش
برچسب:
نویسنده: علی یوسفی
تاريخ: چهارشنبه
11 مرداد
1402 ساعت: 18:24